زردی
مامانی جوون وقتی آوردیمت خونه ی مامانی کلی مهمون میومد تا فرشته ی مارو ببینه
اما چند روزی که گذشت دیدم بی حال شدی و خیلی کم شیر میخوردی
و از اونجایی که رنگ پوستت قرمز بود متوجه ی زردیت نشدیم تا اینکه یه روز زن عمو اومد خونمون و هر کاری کرد تا بیدارت کنه موفق نشد.دقیقا از ساعت 12 ظهر تا 7 عصر خواب بودی و برای شیر بیدار نشدی و نگرانیمون اوج گرفت.فرداش برای آزمایش تیروئید رفتیم مرکز بهداشت و وقتی سوزن به کف پای نازت وارد شد اصلا حال گریه نداشتی.بردمت پیش رکتر احمد زاده و گفت باید سریعا بستری بشه و من تا خود بیمارستان اشک ریختم
از یاد آوری اون روزا قلبم به درد میاد
به بدن نازک مثل گلت سرم وصل بود و چقدر دیدین این همه درد تو عذابم داد
و از قضا مامانی هم توی مشهد نوبت دکتر داشت و من به معنای واقعی تنهایی رو حس کردم.شب که توی اتاق استراحت بودم خبر دادند که جواب آزمایشو آوردند و زردیت به حدی بالا بود(27)که به یه دستگاه بزرگتر منتقلت کردند و من طوری گریه میکردم که همه ی پرستارا دلداریم میدادند.از بس بی حال بودی که پرستارا با کتک بیدارت میکردند شیر بخوری آخه میگفتند اگه دیر شیر بخوری قندت میوفتههسه روز بعد که منتظر بودم مرخصت کنند دکتر گفت باید 7 روز دیگه هم بمونید به خاطر عفونت ادراری
دردناک ترین روزها بود اما بالاخره تمومشد و تصمیم گرفتیم عقیقت کنیم اما باز زردی گرفتی و دکتر گهت دوباره بستری شه اما من به حرفش گوش نکردم چون دیگه تحمل نداشتم باز بدن نازتو سوراخ کنن.ساعت 12 شب بردیمت مشهد و صبح رفتیم کلینیک اطفال که دکتر گفت زردیت به حدی نیست که بستری بشی
و کلی خوشحال شدم.مرسی خدا جون



زردی
